تبلیغات
روایت هشت سال دفاع مقدس - قهرمان واقعی از زبان شهید جدیری

روایت هشت سال دفاع مقدس

دوشنبه 24 آبان 1389

قهرمان واقعی از زبان شهید جدیری

نویسنده:   طبقه بندی: خاطرات ماندگار، 

برای مسابقات آسیایی تكواندو انتخاب شده بود.

فقط باید در مبارزه‏ای شركت می‏كرد تا رفتن او حتمی شود؛ ولی حال و هوای دیگری داشت.

فردای آن روز با وجودی كه بر حریف برتری داشت، مسابقه را باخت تا از رفتن معاف شود.

بعد از آن با گذراندن دوره‏ی بسیج، آماده‏ی رفتن به جبهه شد.

هنگامی كه سوار اتوبوس می‏شد دست مادرش را بوسید و گفت: «مادر! مبادا از شهادت من ناراحت شوی.

من شهید خواهم شد و جنازه‏ام تا چهل روز به دست شما نخواهد رسید!».

عملیات در پیش بود و چون او تازه رفته بود و از طرفی سهمیه‏ی گردان امیرالمؤمنین علیه‏السلام نیز تكمیل شده بود، قصد داشتند او و تعدادی دیگر را برای دوره‏ی امدادگری بفرستند؛ ولی او سر از پا نمی‏شناخت تا در عملیات شركت كند.

وقتی متصدی، كارت و پلاك را تحویل می‏داد، ابراهیم را شناخت و به او گفت: «شما قهرمان تكواندو هستید، در عملیات شركت نكنید، ممكن است شهید شوید»؛ ولی او در جواب گفت: «قهرمان كسی است كه در گرمای خوزستان بجنگد و به درجه‏ی شهادت برسد».

وبلاگ روایت هشت - www.revayate8.mihanblog.com

به هر زحمتی بود وارد عملیات (عملیات ویژه‏ی كارخانه‏ی نمك (ادامه‏ی والفجر 8).) شد.

برانكاردچی شده بود و مجروحان و شهدا را به عقب منتقل می‏كرد.

احمد احمدی می‏گوید: «در سه راهی كارخانه‏ی نمك، من تیر خورده و كنار خاكریز دراز كشیده بودم.

او را دیدم كه نزدیك شد، چهره‏اش برافروخته شده بود و از این كه تعدادی از بچه‏ها پس از حماسه‏ای كم‏نظیر، مجروح و شهید شده بودند، ناراحت و متأثر شده بود.

اسلحه‏ی شهیدی را برداشت.

پشت خاكریز، سنگر گرفت و با فریادی كه از ته‏دل برمی‏خاست و در حالی كه به طرف دشمن تیراندازی می‏كرد، گفت: «عراقی‏ها بیایید!».

او خوب می‏جنگید، ناگهان تیری به پیشانی‏اش خورد و در آب نمك آلود افتاد.

سینه خیز خود را به او رساندم.

در حال جان دادن بود.

كمی با او حرف زدم؛ ولی لحظات آخر را طی می‏كرد.

سرانجام، شهید ابراهیم جدیری؛ قهرمان تكواندو، مدال پرافتخار شهادت را نصیب خود نمود و چهل روز بعد پیكر پاكش به دست خانواده‏اش رسید.

(ذوالفقار، اكبر جوانی - احمد رضا كریمیان، لشكر 14 امام حسین (ع)، زمستان 75، ص 77.).

راوی: حسین جدیری

تهیه و تنظیم: وبلاگ روایت هشت

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :